سلام ...
این هوای دلچسب بهاری بدجوری انگشتامو قلقلک میده واسه تایپ کردنآی طولانی!!! واسه غرق شدن توی نوشتنُ ثبت کردنُ حسآی خوب خوب! واسه دوباره دخترکه شاعر شدنُ دوست داشتنش از ته دل"
وای که چقدر این هوای خوشبو رو دوست دارم... دوست دارم ساعت ها نفسش بکشمو سیر نشم! دوست دارم نم بارون روی صورتم بچکه، و قول میدم خیس شدنه شیشه عینکم عصبیم نکنه!

یک سال دیگه رو ورق زدیم و برگ جدیدی از زندگی پیش رومونه"امسال برامون سال خوبی خواهد بود و همه چیز بر وفق مُرادمونه" این چیزیه که من و همسرم بهش ایمان داریم! و مدام باهم تکرار میکنیم:

"امسال سال ماست"

اینقدر از فضای وبلاگ و نوشتن دور شدم که الان چیدن کلمات کنار هم برام سخت شده! نمیدونم، شاید اشتباه کردم!

اینکه از نوشتن روزهام توی دفترچه های کاغذی خدافظی و به این فضای مجازی رو آوردم!

خواهرم رو که میبینم بهش غبطه میخورم! فکر کنم سومین دفترچه خاطراتش رو شروع کرده و تک تک دلتنگی ها، غصه ها و خوشبختی هاشو توی این سالهای اخیر ثبت کرده ...

اما من ... چقدر حیف!

من وبلاگ نویسی رو دوست دارم، اینکه فضایی رو در اختیار داشته باشم که بدون نگرانی از لو رفتن دلنوشته هام، بتونم هرچیزی که از دلم بیرون میاد رو روی صفحه بیارمُ عکسامو کنارشون برچسب بزنم، اینکه چندتایی دوست داشته باشم که بدون حضورشون توی دنیای حقیقی، اینجا کنارم باشن و کنارشون باشم تا گاهی توی غم ها و شادی هامون شریک هم باشیم، این ها برام لذت بخشه؛

اما شاید باید لابه لای همان ورق های کاغذی دفترچه های کوچک و بزرگ زندگی ام که از دوران نوجوانی داشتمشون پنهان می موندم !

همانجا تک و تنها !

شاید من هیچوقت به این دنیای مجازی تعلقی نداشتم، دنیایی که برایم فراتر از یک چارچوب غیر واقعی بود ! که تا حدی خواه ناخواه با دنیای واقعی ام ادغام شد ! آدم هایش و حتی حرف هایشان، دغدغه ها و دلنگرانی هایشان ...

به هر حال حالا دیگه نه اثری از دفترچه های خاطرات کاغذی ام هست، نه میشود آن ها را برگرداند ... هرچند حاضرم چند سالی از عمرم را بدهم تا دوباره داشته باشمشون ...

حالا من جزئی از دنیای وبلاگ نویسی هستم و هرچقدر هم که ننویسم و بی حضور باشم اما ردی از نوشته ها و اسمم برای همیشه اینجا باقی خواهد ماند ...

و چه بخواهم چه نخواهم دلتنگ اینجا و آدم های دوست داشتنی اش میشوم ...

و این قول رو به خودم و دنیای کوچک وبلاگ نویسی ام می دهم که به همین زودی ها بیام و تک تک روزهایی که هنوز توی خاطرم هست رو ثبت کنم .

و در آخر اشاره کوچیکی میکنم به رویایی که من و عشقم ساختیم!

[ ] ! خُب بیشتر از این نمیتونم درباره ش توضیح بدم تا زمانی که اولین قدم برای رسیدن به رویامون رو برداریم ...

+ اگه میتونی رویاشو داشته باشی، پس میتونی انجامش بدی"