تا امروز شاید نتوانسته باشم اما از امروز سعی میکنم بتوانم!
تا امروز یاد نگرفته بودم خودم را دوست داشته باشم، برای خودم ارزش قائل باشم، به خودم بهآ بدهم، قدر خودم را بدانم، گآهی به خودم برای موفقیت های کوچکُ بزرگم افتخار کنم و...، شاید تا امروز با سرکوفت های شبانه به خودم، گاهی نادیده گرفتنم، سرزنش های بی مورد و این طور داستان ها گذشته باشد، اما اینبار قصد دارم برای همیشه بی انصافی در حق خودم را کنار بگذارم!
راستش را بخواهید دلم به حالِ روح دختری که در وجودم احساسش میکُنم سوخت!
دلم میخواهد دخترک را از اعماق قلبم دوست داشته باشم...
میخواهم دستانش را بگیرم و ببرمش آنجاییکه بتواند خودش را رهآ کند... بتواند حتی پرواز کُند...
میخواهم چشمانش را ببندد و عمیق نفس بکشد، عطر دلچسب زندگی را...
زندگی ای که شاید روزها و لحظاتش همیشه بر وفق مُرادش نبوده باشد امّا، به این واقعیت برسد که حالا، امروز و در همین لحظه چیزهایی را در دستآش دارد که روزی شاید حتی درخواب هم لمس کردنشان را نمیدید!
اینکه کسی پیدا شود او را بیشتر از خودش دوست داشته باشد، کسی که دوست داشتن و دوست داشته شدن را به او یاد بدهد...
یا حتی داشتن یک خانه نقلی و کوچک در یه محله ی دوست داشتنی و زندگی آرام و کم دغدغه کنار مادر و خواهری که تا بی نهایت دوستشان دارد...
یا ادامه تحصیل در یک رشته شاید مورد علاقه نه امّا خـوب...
یا موفقیت کآری در یک محیط امنُ و مطمئن...
یا حتی داشتن ذوق هُنری ای که در رگهآیش جریان دارد!!!
اینکه اگر اراده کند میتواند به یک کاغذِ کآهی کهنه و رنگ و رو رفته، با پالتی از رنگ و قلمو آنچنان زندگی ببخشد که بوی بهآر از گوشه گوشه اش به مشام برسد...
اینکه وقتی هوای نوشتن به سرش بزند، می تواند ساعت ها دست از نوشتن برندارد و رمانی خلق کند از جنس حقیقت...
یا اینکه های زیاد دیگری که شاید جایشان اینجا لابه لای سطرهای این صفحه سفید نباشد!
جایشان شاید میان قلب های کسانی باشد که او را دوست دارند...
که روحیه مخصوص به خودش را می شناسند... و شاید خاص بودن روحیاتش را به رُخش می کِشند... و مهربانی بیش از اندازه اش را ستایش می کنند...

روح مهربآن دوست داشتنی من...
حال که دقایقی به تماشای پرواز تو سپری شُد،
به این باور رسیدم که می توانم تو را خیلی زیاد دوست داشته باشم!

من یک دخترم؛

با سری پُر از شعر و واژه...

از این پس مرا با نام هنریِ #آندیا بخوان!