۲۱ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

119. بدون موضوع!

  • [ آندیـ ـا ]
  • شنبه ۱۲ خرداد ۹۷
  • ۰۹:۴۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

117. تغییر رمز !

  • [ آندیـ ـا ]
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶
  • ۰۹:۴۹
  • ۱۰ نظر
سلام"
نوشتن بعد از مدت ها دوباره حس عجیبی رو توی وجودم به رعشه انداخته! یه حس آشنا اما غریب ...
یه دوست عزیزی برام کامنتی گذاشته بود که با خوندنش بغض کردم! حق با شماست و من شرمنده ام" اگر گاهی میومدم اینجا سری میزدم اما جواب کامنت های پُر از محبتتون رو نمیدادم و حتی کامنت هارو تایید هم نمیکردم؛ اما باور کنید همرو میخوندمُ عمیقاً خوشحال میشدم از اینکه با وجود کمرنگ بودنم هنوزم تو خاطر بعضی ها هستم... اما خُب هربار خواستم جواب کامنتی رو بدم دستم به نوشتن نمیرفت" دلمم نمیومد با یه جواب کوتاهُ سَر سری ازشون بگذرم... برای همین هر دفعه میگفتم سِری بعد جواب میدم و باز همون آشُ همون کاسه ... امیدوارم منو ببخشید ...
نداشتن انگیزه برای نوشتنم هم دلیل خاصی نداره" همه چیز خوبه خداروشکر و زندگیم به روال همیشگی میگذره... حال عشقمون خوبه" حال دلامون"
اما واقعا حیف از روزهاییکه گذشتنُ ننوشتموُ ثبت نکردم" حیف ...
امروزم اومدم که فقط رمز وبلاگمو عوض کنم و خیلی زود دوباره باید برگردم به دنیای واقعی ای که بهش تعلق دارم" کسی اگر رمز خواست بگه تا براش بذارم"
و دوباره دور شم از این دنیای شیرینه وبلاگ نویسیه دوست داشتنیم...
اما تمام تلاشم رو میکنم که اگر فرصتی پیش اومد، بیام و دوباره بنویسم...
و دلیل عوض کردن رمز وبلاگمم دوباره خط خوردن شخص خاصی از زندگیمه که دیگه دلم نمیخواد هیچ اثری از من توی زندگیش باشه! کسی که با یه حرف، با یه مقایسه، برای همیشه از چشمم افتاد ... و برای همیشه از زندگیم حذف شد ...

وسط راه، رهایشان کن و برو... تمام کسانی را که حالت را خوب نمیکنند...
بگذار انگ نیمه راه بودن بر پیشانی ات بزنند...
بگذار یاد بگیرند خوبی کردن و آرامش بخش بودن فقط مختص به تو نیست...
بگذار بچشند طعم تلخ ناآرامی را...

+ کامنت ها بی جواب تایید شدند ... معذرت!

115. حس دلمردگی

  • [ آندیـ ـا ]
  • شنبه ۱۸ آذر ۹۶
  • ۱۴:۳۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

114. شاید تا پایانمان راهی نمانده باشد...

  • [ آندیـ ـا ]
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶
  • ۱۲:۲۱

خبرگزاری ایسنا
[زمین‌لرزهٔ احتمالی تهران]

رشد شهری در تهران بشکل کاملاً منطقی انجام نشده و حدود ۸ میلیون نفر از جمعیت تهران در ناحیه بسیار خطرناک قرار دارند.
یک تحقیق زمین‌شناسی پیش‌بینی می‌کند که زلزله‌ای با بزرگی ۷ ریشتر در تهران ۶۴۰.۰۰۰ مسکن را از مجموع ۱،۱۰۰،۰۰۰ مسکن ویران کرده و علاوه بر این بیش از یک میلیون و نیم از جمعیت تهران را کشته و حدود چهار میلیون و سیصد هزار نفر را زخمی کند.
بگفته ریفات لطیفی، متخصص جراحی بالینی در دانشگاه آریزونا، حدود ۲۰ درصد از مرگ‌های مربوط به این زمین‌لرزه احتمالی در ۲ ساعت اول اتفاق می‌افتد که از جمله دلایل اصلی آن خفگی در اثر استنشاق گرد و غبار، فشار بر قفسه سینه، شوک افتادن قند خون یا سرمازدگی می‌باشد.
بقیه ۸۰ درصد مرگ و میر در ۳ روز اول اتفاق می‌افتد و دلیل آن از دست دادن آب بدن، سرمازدگی، نشانگان له شدن، نارسایی کلیوی، عفونت زخم، یا گندخونی می‌باشد.
بگفته مهرداد حلوایی، متخصص فیزیولوژیک جانوری، در صورت وقوع زمین‌لرزه نوع جدید موش‌های زنده‌خوار که در تهران گسترش یافته‌اند افرادی که زیر آوار مانده‌اند را تا رسیدن نیروهای امدادی می‌خورند.
به گفته محمودرضا دلاوری، مدیر کار گروه سیستم‌های اطلاعات مکانی پردیس فنی دانشگاه تهران: «وقوع زلزله در تهران حتمی است و طبق تحقیقات زلزله دارای یک دوره بازگشت است که طبق برآوردها هر ۱۵۰ سال یک بار یک زلزله بزرگ رخ می‌دهد و با توجه به اینکه بزرگترین زلزله در تهران در ۱۷۰ سال گذشته رخ داده‌است باید خود را برای وقوع زلزله بزرگ در کلانشهرها آماده کنیم.»
نوربخش غلامی، استاد دانشگاه تهران و زمین‌شناس، در سال ۱۳۸۹ پیش‌بینی کرده که طی چند سال آینده زلزله‌ای با مقیاس ۷ ریشتر در تهران اتفاق بیفتد که نتیجه آن فاجعه‌ای مخرب‌تر از بم خواهد بود، و بحرانی ایجاد می‌شود که شاید در هیچ کجای دنیا مشابه آن اتفاق نیافتاده باشد.
از طرف دیگر محمدرضا حاتمی عضو پژوهشگاه زلزله مرکز ژئوفیزیک دانشگاه تهران می‌گوید: «شاید دولتی بخواهد جمعیت را در سطح کشور پراکنده کند... ولی اینکه تهران زلزله‌خیز است، در آن شکی وجود ندارد. امکان وقوع زمین لرزه در تهران را هیچ‌کس نمی‌تواند پیش‌بینی کند، کما اینکه کسی نمی‌تواند بگوید زلزله نخواهد آمد.»
محاسبات ریاضی، ریتم ۲۰۰ ساله را برای زلزله تهران نشان می دهد و طبق محاسبات، از این ۲۰۰ سال، ۱۸۵سال گذشته و ❌۱۵ سال❌ باقی مانده است.
البته ریاضیات با رفتار زمین یکسان نیست.
رفتار زمین فوق العاده ناهمگن است؛ به این شکل که ممکن است ۲۰۰ سال به ۳۰۰ سال برسد و خبری نشود، ممکن است همین فردا شاهد زلزله باشیم. اما محاسبات ریاضی به تهران ❌۱۵ سال❌ دیگر فرصت می دهد.
زلزله تهران، زلزله بزرگی خواهد بود اما مردم و مسئولین ما ملاحظه حوادث را نمی کنند و کسی فکر نمی کند که همین حالا اگر در تهران زلزله بیاید، برای مثال ماشین آتش‌نشانی چگونه می خواهد خود را به مناطق ناامن برساند؟
ما حدود ۱۴۰ پایگاه آتش نشانی داریم اما با این وضعیت در صورت وقوع زلزله، ۴۰۰ پایگاه نیز فایده نخواهد داشت.
در حال حاضر نیز در تهران، روزانه حداقل پنج زلزله نامحسوس ثبت می شود و هر روز حداکثر شاهد پنج زلزله نیم تا ۲ریشتری هستیم و همین زلزله اگر به ۴ ریشتر برسد، جنوب تهران را از دست خواهیم داد.
به وضعیت تهران پس از وقوع زلزله هیچ امیدی نیست...
تصور کنید که ۱۱هزار کیلومتر لوله گاز در تهران منفجر شود. حتی تصور این موضوع ممکن نیست.
ستاد بحران چقدر می‌تواند خدمات داشته باشد؟ همان‌گونه که گفتیم حتی ماشین های آتش‌نشانی قادر به تردد نخواهند بود.
نجات‌دادن افراد مانده زیر آوار به معضل تبدیل می شود و بعید می دانم بتوان تعداد زیادی را زنده بیرون آورد.
عده زیادی از مردم اگر از زلزله نمیرند، از عفونت و بی آبی و آلودگی تلف می شوند. مگر این که جسدها را با ماشین مخصوص سوزاندن جسد بسوزانند و زنده ها را جایی در بهشت زهرا اسکان دهند.
کشته های زلزله تهران بیش از پنج‌میلیون نفر خواهد بود و می توان گفت که پس از آن، تهرانی وجود نخواهد داشت.
بگذارید یک جمله بگوییم، زلزله تهران تصویر آخرالزمان را زنده خواهد کرد...


امروز مدام لبخند تلخی چاشنی لب هایم می شود... شاید لبخندی پُر از درد و غُصه "

اینکه بدونم فرصت زیادی برای زندگی کردن ندارم، حس عجیبی رو توی وجودم میپاشه... حسِ دلنشین اما ویران کننده...

حالا که میدونم یا بهتره بگم احتمال میدم که شاید هیچوقت نتونم چهره خودم رو توی آینه با موهای سپید و صورتی چُروکیده ببینم، یا خوشیختیم کنار مردی که دوستش دارم کوتاهه یا حتی نتونم بزرگ شدن فرزاندنم رو زیر پال و پرم به تماشا بنشینم، عاشق شدنشون رو، ازدواج کردنشون رو و... ته دلم رو خالی میکنه؛

اما بیشتر که فکر میکنم میبینم خیلی هم بد نیست!

اینکه بدونم و بیشتر هوای خودم و عزیزانم رو داشته باشم...

اینکه بیشتر عاشقی کنم، دیوانه وار خوشبخت باشم، بی پروا زندگی کنم و مهم تر از همه سعی کنم آدم بهتری باشم"

خوب باشم، مهربونی کنم، کسایی که دوستشون دارم رو بیشتر بغل کنم و ببوسم... مادرم رو خواهرم رو همسرم رو... اعضای جدید خانوادم رو، مامان نرگسُ بابا سیاوش رو ...

حتی بابا محمدم رو...

سعی کنم کمتر حرصُ جوش بخورم برای زندگیم.

کم تر فکرُ خیال کنم و نگرانی هام برای آینده رو کنار بذارم...

عوضِ غرق شدن بین یک عالمه افکار پوچ و آزار دهنده، خودمو بسپارم به خوشبختی و آرامش کنار تک تک آدم های پُررنگه زندگیم...

شاید این حدود 15 سال بنظر فرصت کمی باشه، اما برای خوب بودن 15 سال خیلی طولانیه"

فکرشو بکنید، اگه هرروز با عشق بیدار شم و با لبخند تمام روزمو بگذرونم، به همسرم بیشتر از همیشه عشق بدم، به خانوادم محبت تقدیم کنم، یا حتی کارهای خیر انجام بدم!

به اندازه و وُسع خودم... به قدری که بتونم به صورت دوتا آدم نیازمند لبخند هدیه بدم...

چقدر میتونه دنیام قشنگ بشه و رنگارنگ"

شاید لازم باشه حتی از خدای مهربونم تشکر کنم بابت این فرصتی که در اختیارم گذاشته...

تنها چیزی که خیلی بهش فکر میکنم اینه که یبار دیگه درد از دست دادن کسی از عزیزانم رو ببینم...

اگر قراره حادثه ای رُخ بده، زلزله ای بیاد و ویران کنه، کسی از عزیزانم بمیره، کاش من قبل تر از همه مُرده باشم...

شاید تقدیر با من مهربان بوده! اینکه مجبور نباشم با عُمر طولانیم هر چند سال یکبار به سوگ مرگ عزیزانم بنشینم.

شاید خواسته که نباشم و نبینم...

من از ته قلبم برا سلامتی و زنده بودن همه دعا میکنم.

اما اگر یک صدُم درصد این احتمال واقعی باشه، من برای روبه رویی باهاش آماده هستم...

از امروز بی پروا زندگی خواهم کرد"


+ تسلیت ...

105. آدم ها می میرند...

  • [ آندیـ ـا ]
  • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶
  • ۱۲:۲۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

104. آتنا !

  • [ آندیـ ـا ]
  • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶
  • ۱۰:۰۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

100. تبریک !

  • [ آندیـ ـا ]
  • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
  • ۱۱:۰۴
  • ۱۶ نظر

امروز، چهاردهم تیر،

روز قلـم رو به همه نویسنده ها و کسایی که به هر نحوی دستی به قلم دارن،

تــبریک میگم.

92. دلمُردگی...

  • [ آندیـ ـا ]
  • شنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۵:۵۲
  • ۱۸ نظر
چقدر عجیب هستیم ما آدم ها...
چقدر بدهِ که هنوز عادت نکردیم به مهربونی کردنآی بی منّت. به خوشحآلی برای حال خوبه دیگران.
خوب نمیخوام مقدمه چینی کنم و لفظ قلم حرف بزنم! پس میرم سره اصل مطلب...
اینکه من توی وبلاگم عکسآمونو میذارم، از خودمون، تفریحآمون و خاطره هآمون، دلیلش خودشیفتگی نیست! باور کُنید نیست... دلیلش اینه که دوس دارم خوندن نوشته هام چند سال دیگه، توی هر شرایطی که باشم، بتونه برام قابل لمس تر باشه... یا بهتره بگم بتونهِ منو به این روزهآم برگردونه. همین! وگرنه که من هیچ ادعایی درباره هیچی از خودم و زندگیم ندارم...
من اینجآ گاهی دلم میخواد غُر بزنم، دلم میخواد پُشت سر آدم هایی که باهاشون زندگی میکُنم حرف بزنم، دلم میخواد اصلاً بهشون فوش بدم! من کسی رو قضاوت نمیکُنم، فقط اینجا میام واسه خودم شخصیت هاشون رو تحلیل و بررسی میکُنم... منی که دارم باهاشون زندگی میکُنم... شُما دوست عزیز، میتونی نخونی و چشماتو ببندی، میتونی براساس حرفای من کسی رو قضاوت نکنی! غیر از اینه؟!
من گاهی اونقدر دلم هوای نوشتنُ خوندن میکنه که یه صبح تا شبمو با این چیزآ میگذرونم... اما پیش میاد که گآهی دل زده میشم شاید! که دستم حتی به نوشتن هم نمیره... اون موقع ها به نظرم حتی خوندن نوشته دیگران هم میتونه برام ناخوشایند باشه... بدون شک اما بعد از رد شُدن از این حآلت، وقتی دوباره دلتنگ اینجا میشم میام و تا جای ممکن جبران روزهای کمرنگ بودنم رو درمیارم. ولی دلم میسوزه از اینکه وقتی نیستم کسی هم نیست! البته به غیر چندتای انگُشت شماری که همیشه به من محبت داشتن...
من توی کامنت ها، میتونم تمام حس هاییکه بهم منتقل میشه رو درک کنم! بعضیآ همیشه حرفاشون بوی مهربونی میده. بوی خوب بودن... یجوری که وقتی میخونم دلم ضعف میره براشون... جوری که حتی شرمنده خوب بودنشون میشم! برعکس بعضی دیگه هم هستن که حتی با وجودی که سعی میکنن ظاهرشونو حفظ کنن اما، خوندن حرفاشون به دلم نمیشینه، یجورایی همه وجودم پُر میشه از حسِ بد!
نمیدونم چرا برامون اینقدر سخت شُده! اینکه خوب باشیم و برای همه خوبی بخوایم... اینکه کمتر خودخواه باشیم...
اینارو گفتم که در نهایت بگم، اول اینکه دیگه عکسآم توی یه پُست جُدا و کاملاً شخصی ثبت میشه؛ ترجیحاً برای رفع سوءتفاهُمات پیش اومده! و دوم اینکه از این به بعد فقط برای همون چند نفره خاصی که منو دلمو خوش میکنن وقت میذارم! و براشون دل میسوزونم و براشون خوب میخوام!
وقتی دُنیا و آدمهاش نمیتونه خوب باشه من که میتونم بد باشم مگه نه؟!

+ امیدوارم کسی از عزیزانم به خودش نگیره! و اونهایی که باید، به خودشون بگیرن لطفاً !!!

85. دوستتون دارم...

  • [ آندیـ ـا ]
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶
  • ۲۱:۳۹
  • ۱۳ نظر

سلام

امروز بلاخره با وجود انبوهی کآر توی شرکت و یه عالمه درس و پروژه های پایان ترمی که روی سرم ریخته امّا، لا به لای این مشغولی ها پیش دوستای همیشگیم رفتمو خوندمشون. خُب البته از عذاب وجدانم کم شُد و دلواپسی و دلتنگی هام هم از بین رفت! و الان حس خوبی دارم...

اول از خبر ناراحت کننده و وحشتناک زلزله مشهد بگم؛ خوب وقتی اتفاق افتاد کم و بیش ازش خبر داشتم، اما یادم نبود که چندتایی از دوستای وبلاگیم مشهد زندگی میکنن. اگه یادم میبود بدون شک از نگرانی دق میکردم! امروز اما خوندم و براشون یه دُنیا غُصه خوردم... تجربه اون اتفاق و اون لحظات هولناک و تکان دهنده اصلاً حتی قابل تصور هم نیست...悲しい のデコメ絵文字 سارا میم ، راضیه و پریا ، عزیزای دلم خُدارو صد هزار مرتبه شُکر کردم که همه چیز بخیر گذشته و حالتون خوبه. انشالله دیگه از این اتفاق ها براتون پیش نیاد و همیشه سلامت باشید.

و اما خبرای خوشحال کُننده و ذوقولی سآز!顔文字っ〓 のデコメ絵文字 وصآل شیرین شاه پری جآن و همسرش ، مهنآر مهربونم و مراسم عروسیشون که به امید خُدا نزدیکه ، ستاره عزیز که تصمیم به بارداری داره و براش خوشحآلم و خبر بارداری راضیه و بانوی عاشق عزیزم که اشک شوق رو توی چشمام و لبخند رو روی لبهآم نشوند... ای جآنم به شُما دو تآ مامانِ قشنگ...*顔文字* のデコメ絵文字 برای تک تک تون آرزوهای خوب میکُنم...゜*パステル*゜ のデコメ絵文字

+ خُدایا شُکرت برای حالِ خوب دوستآم...

81. این دخترک را دوست خواهم داشت!

  • [ آندیـ ـا ]
  • دوشنبه ۷ فروردين ۹۶
  • ۱۱:۰۶

امروز سومین روز کاری من توی سال 96 هست. رئیسم مسافرت تشریف دارند و شرکت هم خلوت و سوت و کوره، من هم تنها پُشت میز دوست داشتنی ام نشسته ام، در همین لحظه تصمیم بزرگی گرفته ام! :)

تا امروز شاید نتوانسته باشم اما از امروز سعی میکنم بتوانم! تا امروز یاد نگرفته بودم خودم را دوست داشته باشم، برای خودم ارزش قائل باشم، به خودم بهآ بدهم، قدر خودم را بدانم، گآهی به خودم برای موفقیت های کوچکُ بزرگم افتخار کنم و...، شاید تا امروز با سرکوفت های شبانه به خودم، گاهی نادیده گرفتنم، سرزنش های بی مورد و این طور داستان ها گذشته باشد، اما اینبار قصد دارم برای همیشه بی انصافی در حق خودم را کنار بگذارم! راستش را بخواهید دلم به حالِ روح دختری که در وجودم احساسش میکُنم سوخت! دلم میخواهد دخترک را از اعماق قلبم دوست داشته باشم... میخواهم دستانش را بگیرم و ببرمش آنجاییکه بتواند خودش را رهآ کند... بتواند حتی پرواز کُند... میخواهم چشمانش را ببندد و عمیق نفس بکشد، عطر دلچسب زندگی را... زندگی ای که شاید روزها و لحظاتش همیشه بر وفق مُرادش نبوده باشد امّا، به این واقعیت برسد که حالا، امروز و در همین لحظه چیزهایی را در دستآش دارد که روزی شاید حتی درخواب هم لمس کردنشان را نمیدید! اینکه کسی پیدا شود او را بیشتر از خودش دوست داشته باشد، کسی که دوست داشتن و دوست داشته شدن را به او یاد بدهد... یا حتی داشتن یک خانه نقلی و کوچک در یه محله ی دوست داشتنی و زندگی آرام و کم دغدغه کنار مادر و خواهری که تا بی نهایت دوستشان دارد... یا ادامه تحصیل در یک رشته شاید مورد علاقه نه امّا خـوب... یا موفقیت کآری در یک محیط امنُ و مطمئن... یا حتی داشتن ذوق هُنری ای که در رگهآیش جریان دارد!!! اینکه اگر اراده کند میتواند به یک کاغذِ کآهی کهنه و رنگ و رو رفته، با پالتی از رنگ و قلمو آنچنان زندگی ببخشد که بوی بهآر از گوشه گوشه اش به مشام برسد... اینکه وقتی هوای نوشتن به سرش بزند، می تواند ساعت ها دست از نوشتن برندارد و رمانی خلق کند از جنس حقیقت... یا اینکه های زیاد دیگری که شاید جایشان اینجا لابه لای سطرهای این صفحه سفید نباشد! جایشان شاید میان قلب های کسانی باشد که او را دوست دارند... که روحیه مخصوص به خودش را می شناسند... و شاید خاص بودنش روحیاتش را به رُخش می کِشند... و مهربانی بیش از اندازه اش را ستایش می کنند...

روح مهربآن دوست داشتنی من... حال که دقایقی به تماشای پرواز تو سپری شُد، به این باور رسیدم که می توانم تو را خیلی زیاد دوست داشته باشم!

من یک دخترم؛

با سری پُر از شعر و واژه...

از این پس مرا با نام هنریِ #آندیا بخوان!

80. سال نو مُبارکـ :)

  • [ آندیـ ـا ]
  • شنبه ۵ فروردين ۹۶
  • ۱۱:۰۴
  • ۹ نظر

وقتی عطر خوش بهــــآر در مَشام ها می پیچد،

احساس تازگی و سرزنگی، آرامش و خوشبختی تمام وجودمآن را لبریز می کُند...

آرزویم برایتـان، همیشگی ماندن این حس های زیباست.

سال نــو مُبارکـــ

سفره هفت سین (1396)

77. نمایش "خانه ای در انتهای خیابان بهار"

  • [ آندیـ ـا ]
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵
  • ۱۵:۴۷

خیلی خوشحالم ^__^

فردا شب، نمایش تئاتر"خانه ای در انتهای خیابان بهار" :)

خانه ای در انتهای خیابان بهار

خانه ای در انتهای خیابان بهار   خانه ای در انتهای خیابان بهار   خانه ای در انتهای خیابان بهار

74. پاورقی (این روزهای دلخراش)

  • [ آندیـ ـا ]
  • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵
  • ۱۲:۵۶
  • ۱۴ نظر

7 صُبح روز 8 اسفند 95، زمانی که طول پیاده روی خیابون جیحون، مسیر خونه تا مترو رو قدم زنان میرفتم متوجه سیل عظیمی از جمعیت شُدم! با وجودی که عادت ندارم اینجور وقت ها به تماشا وایسم اما فقط از روی کنجکاوی داخل جمعیت رفتم که ببینم چه اتفاقی افتاده که ای کاش نمیرفتم... وسط خیابون و درست کنار ماشین اورژانس و پلیس، سنگفرش خیابون غرق خون بود و خُرده های شیشه... آدم مجروحی رو ندیدم و همون صحنه کافی بود تا حالمُ خراب کنه. رنگم پرید و پاهام به لرزه افتاد... به سختی خودمو از جمعیت بیرون کشیدم و اومدم توی پیاده رو و دستمو به دیوار تکیه دادم. تند و تند نفس میکشیدم و چشامو بسته بودم. داشتم خفه میشُدم. حتی توان نداشتم صاف روی پاهام وایسم... اینکه با چه مصیبتی خودمو رسوندم شرکت بماند. نمیدونم اتفاق امروز صُبح رو میتونم به کابوس دو شب قبلی که دیدم ربط بدم یا نه. اما حس میکنم چندان بی ربط نیس! برام تحمل اینجور حوادث خیلی سخته. دیدن اعلامیه ترحیم جوان های محله که به 20 سال هم نرسیده ان. یا حتی همین حادثه اخیر، خیابان جیحون 29 دی ساعت 18:30 ، پیدا شُدن جسد پیرزن 85 ساله بنام آمنه که من بارها و بارها توی صف نونوایی محله دیده بودمش، که چند روز بعد فهمیدیم توسط یکی از همسایه هاش بعد از سرقت به قتل رسیده بود...»»»کلیک

چقدر دلخراش شُده این روزها...

72. جعبه ریزه (درخواستی)

  • [ آندیـ ـا ]
  • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵
  • ۰۹:۱۴
  • ۲۰ نظر

جعبه ریزه

دوستان این جعبه رو عکسش رو توی اینترنت دیدم و درستش کردم. درست کردنش خیلی سآده س.

من یه قوطی کبریت رو برداشتم و دورش رو با کاغذ کادوئی پیچیدیم. روی یه تیکه مقوای سفید هم طراحی رو انجام دادم و بعد هم رنگ آمیزی. قسمت داخل قوطی رو یه کمی خُرده پوشال ریختم. گل های ریز داشتم که یه تیکه کوچیک کاغذ کشی رو با نخ دورش پیچیدمُ دست گل رو آماده کردم. مرحله آخر هم اون رو توی جعبه قرار دادم. میشه خیلی ایده ها و طرح های متنوعی رو روی این قوطی پیاده کرد که دیگه اون کاملاً سلیقه ای هستش.

68. پاورقی (تغییر رمز)

  • [ آندیـ ـا ]
  • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵
  • ۱۵:۳۶
  • ۴۸ نظر
سلام...
رمزم رو متاسفانه یکی از دوستان توی کامنت عمومی نوشته بود، منم هواسم نبوده تائید کردمش!
رمز رو عوض کردم و میام براتون میذارم... ^_^
من یک دخترم؛
با سری پُر از شعر و واژه...
از این پس مرا ؛
با نام هنریِ #آندیا بخوان!