سلام"
نوشتن بعد از مدت ها دوباره حس عجیبی رو توی وجودم به رعشه انداخته! یه حس آشنا اما غریب ...
یه دوست عزیزی برام کامنتی گذاشته بود که با خوندنش بغض کردم! حق با شماست و من شرمنده ام" اگر گاهی میومدم اینجا سری میزدم اما جواب کامنت های پُر از محبتتون رو نمیدادم و حتی کامنت هارو تایید هم نمیکردم؛ اما باور کنید همرو میخوندمُ عمیقاً خوشحال میشدم از اینکه با وجود کمرنگ بودنم هنوزم تو خاطر بعضی ها هستم... اما خُب هربار خواستم جواب کامنتی رو بدم دستم به نوشتن نمیرفت" دلمم نمیومد با یه جواب کوتاهُ سَر سری ازشون بگذرم... برای همین هر دفعه میگفتم سِری بعد جواب میدم و باز همون آشُ همون کاسه ... امیدوارم منو ببخشید ...
نداشتن انگیزه برای نوشتنم هم دلیل خاصی نداره" همه چیز خوبه خداروشکر و زندگیم به روال همیشگی میگذره... حال عشقمون خوبه" حال دلامون"
اما واقعا حیف از روزهاییکه گذشتنُ ننوشتموُ ثبت نکردم" حیف ...
امروزم اومدم که فقط رمز وبلاگمو عوض کنم و خیلی زود دوباره باید برگردم به دنیای واقعی ای که بهش تعلق دارم" کسی اگر رمز خواست بگه تا براش بذارم"
و دوباره دور شم از این دنیای شیرینه وبلاگ نویسیه دوست داشتنیم...
اما تمام تلاشم رو میکنم که اگر فرصتی پیش اومد، بیام و دوباره بنویسم...
و دلیل عوض کردن رمز وبلاگمم دوباره خط خوردن شخص خاصی از زندگیمه که دیگه دلم نمیخواد هیچ اثری از من توی زندگیش باشه! کسی که با یه حرف، با یه مقایسه، برای همیشه از چشمم افتاد ... و برای همیشه از زندگیم حذف شد ...

وسط راه، رهایشان کن و برو... تمام کسانی را که حالت را خوب نمیکنند...
بگذار انگ نیمه راه بودن بر پیشانی ات بزنند...
بگذار یاد بگیرند خوبی کردن و آرامش بخش بودن فقط مختص به تو نیست...
بگذار بچشند طعم تلخ ناآرامی را...

+ کامنت ها بی جواب تایید شدند ... معذرت!