7 صُبح روز 8 اسفند 95، زمانی که طول پیاده روی خیابون جیحون، مسیر خونه تا مترو رو قدم زنان میرفتم متوجه سیل عظیمی از جمعیت شُدم! با وجودی که عادت ندارم اینجور وقت ها به تماشا وایسم اما فقط از روی کنجکاوی داخل جمعیت رفتم که ببینم چه اتفاقی افتاده که ای کاش نمیرفتم... وسط خیابون و درست کنار ماشین اورژانس و پلیس، سنگفرش خیابون غرق خون بود و خُرده های شیشه... آدم مجروحی رو ندیدم و همون صحنه کافی بود تا حالمُ خراب کنه. رنگم پرید و پاهام به لرزه افتاد... به سختی خودمو از جمعیت بیرون کشیدم و اومدم توی پیاده رو و دستمو به دیوار تکیه دادم. تند و تند نفس میکشیدم و چشامو بسته بودم. داشتم خفه میشُدم. حتی توان نداشتم صاف روی پاهام وایسم... اینکه با چه مصیبتی خودمو رسوندم شرکت بماند. نمیدونم اتفاق امروز صُبح رو میتونم به کابوس دو شب قبلی که دیدم ربط بدم یا نه. اما حس میکنم چندان بی ربط نیس! برام تحمل اینجور حوادث خیلی سخته. دیدن اعلامیه ترحیم جوان های محله که به 20 سال هم نرسیده ان. یا حتی همین حادثه اخیر، خیابان جیحون 29 دی ساعت 18:30 ، پیدا شُدن جسد پیرزن 85 ساله بنام آمنه که من بارها و بارها توی صف نونوایی محله دیده بودمش، که چند روز بعد فهمیدیم توسط یکی از همسایه هاش بعد از سرقت به قتل رسیده بود...»»»کلیک

چقدر دلخراش شُده این روزها...