چند بهنود، چند دلارا تا سپیده دیگر مانده است؟...

من امروز به قاضی اجرای احکام فکر میکنم که هرروز کاغذهایی زیر دستش می آید و او خوانده یا ناخوانده آن ها را امضاء میکند و چهارپایه را زیر پای خیلی ها محکم میکند...

من امروز به وکیل و خانواده مقتول فکر میکنم که آخرین حرف های یک محکوم به اعدام را میشنوند و یا حتی ضبط و ثبت می کنند...

من امروز به زندان بانی فکر میکنم که محکومان به اعدام را با بند و زنجیر به پای چوبه دار می برد...

من امروز به مردمانی فکر میکنم که شاهدان آن روز کذائی هستند و بارها صدای عجز و التماس محکومان را می شنوند، به پا افتادن و گریه های یک انسان را می بینند...

من امروز به شخصی فکر میکنم که چهارپایه زیر پای یک انسان را برمیدارد و صدای خس خس نفس های آخر کسی را می شنود که چندی قبل حیات داشته، زندگی داشته...

من به این ها فکر میکنم و با خودم میگویم این ها چگونه ادامه میدهند زندگی را؟! آیا هرروز و مثل همیشه می توانند به خانه بروند و با خانواده هایشان خوش و بش کنند و شب، آرام سرشان را روی بالش گذاشته و به خواب بروند؟؟؟

من فکر میکنم و درد میکشم... قلبم میلرزد، قلب من تاب این همه زشتی و سیاهی را ندارد... طاقت دیدن این همه بی عدالتی و بی قانونی ها را...

دلارا مگر چند سال داشت؟ 17 سال... سن 17 سالگی ام را یاد دارم، با اینکه دیگر خیال میکردم بزرگ شده ام، برای خودم خانمی شده ام، اما گاهی یواشکی دلم برای عروسک هایم تنگ میشد... و دلارا هنوز نوجوان بود که دلبسته پسری شد... دخترک ساده بود و بی شیله پیله... میخواست به هر قیمتی که شده به امیر حسین نشان بدهد چقدر میخواهدش... به درخواست امیرحسین و با هدف سرقت از منزل دخترعموی پدرش شب هنگام راهی شدند... اما درگیری بین مقتول و امیرحسین در نهایت منجر به قتل شد... دادن وعده امیرحسین به دلارا بر این مبنی که تو قتل را به گردن بگیر و چون هنوز به سن قانونی نرسیدی بخشیده میشوی، دخترک خود را به پلیس معرفی کرده و قتل را به گردن میگیرد... دلارا شعر میگفت، پیانو مینواخت و نقاشی میکشید... چه کسی باور میکرد این دختر با این روحیات لطیف دست به چنین جنایت وحشتناکی زده باشد؟ دلارا زندانی شد...حالا نقاشی های دلارا رنگ و بوی زندان گرفته بود، تاریک و سیاه... وکیل او براساس اینکه دلارا چپ دست بوده و نمی توانسه به آن شکل با چاقو به مقتوله ضربه وارد کرده باشد و با توجه به کبودی های روی بدن مقتول و اینکه دلارا با آن اندام ظریف فاقد چنین قدرت بدنی است که آسیب های جدی به مقتوله از جانب او باشد، قاتل بودن او را رد کرده بود. اما قانون با در نظر گیری تمامی زوایا و جزئیات پرونده، و حتی با وجود انکار دلارا باز هم حکم او را اعدام اعلام کرد... امیرحسین هم که تا آن زمان در برابر حکم دلارا سکوت کرده بود، به جرم مشارکت در قتل به 10 سال زندان محکوم شد... و در نهایت با تلاش وکیل و رسانه ها و خانواده دلارا برای گرفتن رضایت و عدم اجرای حکم، در روز 11 سال 1388 که دلارا 22 ساله شده بود، با وجودی که برای اجرای حکم هنوز 2 ماه فرجه داشتند، در روز جمعه ساعت 7 صبح و بدون اطلاع دادن به خانواده دلارا، او را اعدام کردند و برای سالیان طولانی داغ ندیدن دلارا برای آخرین بار را بر دل مادر او گذاشتند... تنها نمایشگاهی از نقاشی های دلارا ماند با اسم "رنگ زندانی" و تمام...

دلارا دارابی

دلارا دارابی


بهنود هم 17 سال داشت که در درگیری با یکی از دوستانش، و با ضربه چاقو احسان را به قتل رساند! او پسری بود که در سنین کودکی مادرش را از دست داده بود، اما مادرش برای او همیشه زنده و چون فرشته ای در کنارش احساس میشد... و آن روز در مقابل توهین احسان به مادرش تاب نیاورد و بدون فکر و از روی جهالت ضربه ای به احسان زد که هیچگاه شاید تصورش را هم نمیکرد این ضربه با این چاقوی کوچک باعث مرگ احسان بشود... 3 سال سخت را در زندان سپری کرد... شاید قشنگترین دوره نوجوانی اش را... این 3 سال و تک تک روزها و لحظه هایش برای بهنود جهنمی بود که او را در خود می سوزاند... او ناخواسته مرتکب این جنایت شده بود. دوباره رسانه ها و افراد مشهور دست به کار شدند تا از خانواده احسان رضایت بگیرند... بهنود 3 بار تا پایه چوبه دار رفت اما برگشت... همه امید داشتند، همه از هر طریقی خودی نشان می دادند، همه بهنود را زنده می خواستند... در نهایت در تاریخ 19 مهر 1388 مجدداً بهنود را برای اجرای حکم راهی کردند. مادر احسان به سیل عظیم جمعیت حاضر در محل این اطمینان را داد که فقط میخواهد طناب دار را به دور گردن بهنود ببیند و بعد رضایت خواهد داد... همه پشت درب انتظار میکشیدند. بعضی چشمهایشان امید داشت و بعضی در نگاهشان سو سوی ناامیدی و تردید موج میزد... یکی از بستگان احسان با نشان دادن عکسی از احسان که بدنش با چاقو پاره شده بود رو به مادر احسان کرد و گفت ما نباید از خون احسان بگذریم... دوباره داغ دل مادر احسان تازه شد. دوباره تشنه قصاص شدند و اینبار بهنود از چهارپایه بالا رفت اما دیگر بازنگشت... وقتی طناب دار دور گردنش آویخته شد، برای آخرین بار با گریه التماس کرد اما مادر احسان خود به شخصه جلو رفت و به چهارپایه ضربه زد و تمام... وقتی این خبر به بیرون رسید تمام آن جمعیت که تا آن لحظه پر از همهمه و هیاهو بود، به ناگاه رنگ خاموشی گرفت و همه بدون حرف و در سکوت آنجا را ترک کردند...

بهنود شجاعی

بهنود شجاعی


شهلا جاهد، ریحانه جباری، الناز بابازاده و ...

چند جوان دیگر قرار است در این خاموشی فرو بروند؟ در حالیکه عقرب ها و خفاش ها و عنکبوت ها در جامعه و بین مردم وول میخورند... قاتل های سریالی و متجاوزان وحشتناکی مثل صادق مرادی، غلامرضا خوشرو، محمد بسیجه، امیر برک و ... که بعد از جنایت های وحشتناک در طی سالهای طولانی، دستگیر شدند و در نهایت با چند ضربه شلاق و اعدام، پرونده هایشان برای همیشه بسته شد... این جلادانی که باید مثل حیوان می مُردند، باید زجرکش می شدند، باید هرروز تکه ای از بدنشان را می بُریدند، اینان همه اعدام شدند و خاموش مردند...

قضاوت و عدالت در کجای دنیای ما جا دارد؟ کجاست وجدان؟ کجاست قلب هایمان؟

له میشوم من... سکوت میکنم... خاموش میشوم...

چشمانم را میبندم به روی تمام کثیفی ها و زشتی های اطرافم که مدام به من دهن کجی میکنند...

خاموش مثل تمام دلارا ها و بهنودها...

یاسمین.خ